تبلیغات X
آپلود عکس

سیب مهربانی

سیب مهربانی

سیب مهربانی در دستان توست اگر ...

داستان ۴۴: پس از مرگ ۶

چرا از سامی و راز خواستی با تو بیایند؟ چون دوستشون داشتم چرا دوستشون داشتی؟ چون اونا میشناختم و فکر میکردم به من شبیهند چرا فکر کردی شبیهند؟ چون زخمی بودند چرا میخواستی کسایی که به تو شبیهند با تو همراه شوند؟ چون مراقبشان باشم مگر خودت زخمی نبودی؟ چرا بودم مگر سامی تو را زخمی نکرده بود؟ چرا کرده بود چرا میخواستی کسی که تو را زخمی کرده با تو بیاید؟ دلم برایش میسوخت چرا میسوخت؟ مهربان بودم چرا بودی؟ به من یاد داده بودند مهربان باشم درست را درست یاد گرفته
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۴۵: پس از مرگ ۷

چرا در داستان ۹ از قلبهایت به دیگران دادی؟ چون دوست نداشتم تنها سفر کنم، همسفر میخواستم چرا همسفر میخواستی؟ فکر میکردم تنها هستم چرا فکر میکردی تنها هستی؟ شما را نمیشناختم چرا نمیشناختی؟ به من از عالم غیب و چشم سوم نگفته بودند چرا نگفته بودند؟ شاید چون به خودشان تکیه کنم و حس کنند خدایند چرا فکر کردی دوستانت هم تنهایند؟ چون آنها را مثل خودم میدیدم چرا فکر کردی باید سرعتت را کم کنی و اطرافت را نگاه کنی؟ چون به راهی که میرفتم شک داشتم چرا شک داشتی؟ چون کم
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۴۶: پس از مرگ ۸

چرا تصمیم گرفتی زنده بمانی؟ چون بتوانم کار مثبتی انجام دهم و کارهای بدم را جبران کنم چرا با تمام توانت فرار کردی؟ که بتوانم زنده بمانم چرا تصمیم گرفتی حقت را از دنیا بگیری؟ چون نمیخواستم مظلوم باشم چرا نمیخواستی؟ چون، نمیدانم چه حقی برای خودت میدیدی؟ کار مثبتی قبل از مرگ انجام دهم چرا این را حق خودت میدانستی؟ اگر هم حقم نبود این را می خواستم چرا میخواستی؟ بعد از مرگم از خودم خجالت نکشم چرا نکشی؟ چون نمیخواستم چرا نمیخواستی؟ چون فکر میکردم رنج می کشم چرا
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۴۷: کوتاهترین داستان

در نهم مرداد چهارصد و یک فانشیری شاه گردالی مهربان درگذشت. خدا بیشتر از لیاقت اهل جزیره به آنها داده بود. اهل جزیره تشکر کردند برای روزهایی که شاه گردانی مهربان زنده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۴۸: پس از مرگ ۹

چرا به فانا نگاه کردی؟ چون برایم عجیب بود چرا با او حرف زدی؟ چون می خواستم ببینم چه بلایی سرش آمده چرا ببینی؟ چون ببینم کمکی می توانم بکنم یا نه چرا؟ چون فکر کردم شاید با کمک به او کارهای بدم را جبران کنم چرا فکر کردی اینطوری جبران میشود؟ نمیدانم چرا او را بوسیدی؟ از او خوشم آمد چرا خوشت آمد؟ چون شبیهم بود چرا شبیهت بود؟ چون زخمی و تنها بود چرا زخمی و تنها بود؟ شاید چون مثل من بد آورده بود بد آورده بود یا بد کرده بود؟ نمیدانم به نظر آدم خوبی بود چرا فکر
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۴۹: پس از مرگ ۱۰

چرا در داستان ۲۰ به سامی و راز گفتی فرشته نجات؟ چون آنها را فرشته ی نجات می دانستم چرا میدانستی؟ چون فکر میکردم به آنها ظلم کرده ام و اگر جبران کنم خدا به من رحم خواهد کرد چرا فکر کردی ظلم کرده ای؟ چون در خونشیر زندگی میکردند و در بد شدن جزیره ی خونشیر نقش داشتم چرا نقش داشتی؟ گول خورده بودم چرا گول خورده بودی؟ نمیدانستم چرا نمیدانستی؟ به من نگفته بودند که باید میگفت؟ آنها که معلمم میدانستم چرا باید میگفتند؟ چون مسئول بودند چرا فکر میکنی مسئول بودند چون من
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۵۰: اعتراف

اعتراف کن بت ساختم اعتراف کن بت پرستیدم اعتراف کن نمیدانم اعتراف کن نمیفهمم اعتراف کن ظلم کردم اعتراف کن تنها نیستم اعتراف کن زنده ام اعتراف کن آدمم اعتراف کن شیر نیستم اعتراف کن اقیانوس نبودم اعتراف کن ببر نبودم اعتراف کن پلنگ نبودم اعتراف کن فان نیستم اعتراف کن احسانم اعتراف کن تو را نشناختم اعتراف کن قدر ندانستم اعتراف کن دنبالت نگشتم اعتراف کن گمراهم اعتراف کن گناه کردم اعتراف کن بیراهه رفتم اعتراف کن رنج دادم اعتراف کن رنج کشیدم اعتراف کن با خودم و
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۱: نجوای نینیشیر

پدرم رو کشتن، مادرم از بیماری مرد و من بدبخت و تنهام ای خدای من من از اینکه دفتر پدر خاک و مادر آب رو دارم خوشحالم، از اینکه لب آفریدی برای من که بتونم باهاشون حرف بزنم خوشحالم اما، دوست دارم اونا رو تو آغوش بگیرم پس کی صداشون رو بشنونم؟ کجا نوازش بشم؟ کی منو میبوسه و من کیو ببوسم؟ من نیازمند و تنهایم
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۲: نینی مهربان

نینیشیر همش گریه میکرد و با همه مهربان بود. پدرش در گذشته پادشاه یک جزیره بود و ترور شده بود، مادرش هم از بیماری مرده بود. پادشاهی بود به نام شاه گردالی که دوست پدرش بود و نینیشیر او را خیلی دوست داشت ولی او هم از بیماری مرده بود، پدرش دوست دیگری داشت به نام شیردریایی که او هم مرده بود. بعد از فوت پدرش و فتح جزیره اش، مادرش که بیمار بود او را به جزیره ی ملکه ی الماس آورده بود. اما در آنجا فوت کرده بود و او را با چند دفتر پیش ملکه ی الماس تنها گذاشته بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

داستان ۳: بشاشیت

نینیشیر در جزیره ی الماس، زیر نظر چند نفر از سبزپوشها سواد آموخت و در دفتر پدر خاک خواند که نوشته بود: (بشاش اعتقاد دارد خدا بیشتر از لیاقتش به او داده حساس اعتقاد دارد خدا کمتر از لیاقتش به او داده) (بشاش تشکر می کند حساس توقع می کند) بعد کمی فکر کرد و به خودش گفت: پدرم بیشتر از لیاقتم پیشم بوده، مادرم بیشتر از لیاقتم بالای سرم بود. شاه گردالی مهربان بیشتر از لیاقتم زنده بوده. بعد از خدا برای روزهایی که پدر و مادرش زنده بودند تشکر کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد 1401ساعت 19:22 توسط نفیسه سادات |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد